بالاخره در بیستمین روز نوروز باران بارید و خوش بحال روزگار....
بی قرارم بی قرار
خوش بحال روزگار
خوش بحال سبــزه ها
خوش بحال چشمه ها و رودها
خوش بحال غنچه های نیمه باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لــــبریز از شــــراب
خـــوش بـــحال آفـتــــــــــــــــــــــاب
خوش بحال روزگار
نرم نــــــرمک میرسد ایــــــــنک بــــــــــهار
آيا ميدانيد :
داريوش بزرگ براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد.
یسنا اهنود گات هات 31 - بند 11
ای پـادشــــه خوبـــان داد از غــم تنــهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
رنجوری ومشتاقی دور از تــو چـنانم کـرد کز دسـت بخواهـد شـــد پایـان شـکیبــایی
ای درد توام درمـــان در بــستر نـاکـــامی وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهـــــایی
در دایــــره قســمت ما نقطه ی تسلیمیـم لطف آنچه تو اندیشی حـکم آنچه توفرمایی
حافــــظ شب هجران شد بوی خــوش وصل آمد
شــــادیت مبـــارک بــاد ای عاشــــق شیـــدایی
ن والقلم وما یسطرون
قلم توتم من است
قلم توتم ماست
به قلم سوگند
به خون سیاهی که از حلقومش میچکد سوگند
به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند
به ضجه های دردی که از سینه اش برمی آید سوگند
که توتم مقدسم را نمی فروشم
به دست زورش تسلیم نمیکنم
به کیسه ی زرش نمی بخشم
به سرانگشت تزویرش نمی سپارم
دستم را قلم میکنم ولی قلمم را از دست نمیگذارم.
چشمهایم را کور میکنم
گوشهایم را کر میکنم
پاهایم را مـــــیشکـنم
انگشتانم را بند بند می برم
سینه ام را میشکافم
قــــلبم را میکشم
حتی زبــــــانم را می برم و لبم را میدوزم
امــــــــــــا
قلمم را به بیگانه نمیدهم
" شهید دکتر علی شریعتی "